دیوهای زرتشت!
می پرسد خوبی؟ همه چیز اکی است؟ می گویم مگر ممکن است "همه چیز" اکی باشد. این ها تعارفات تکه و پاره ماست وگرنه 70, نه 60... نه, صبر کنید 50, هوم؟ واقعا؟ خب حدود 40 یا 30 .. اصلا 10 درصد مسائل هم که اکی پیش بروند جای شکرش باقی است. پیش نروند هم باز شکر می کنیم. خسته نشدیم از اخبار تکراری و بی هیچ جا نرسیدنی؟ مثلا دعواهای ناشران و نویسندگان و اهالی قلم با وزارت ارشاد؟ یک جورهایی خیلی هم بد نیست: در نمایشگاه امسال, کتاب فارسی چاپ جدید کم داریم و شاید بشود با وجدان راحت فرهنگ های گران و کتاب های قدی کت و کلفتی را که مدتیست پشت گوش انداخته ام, ابتیاع کنم. برای کتاب های انگلیسی هم غمی نیست, از خریدهای قدیمی ها هنوز نخوانده زیاد است. این را در مقام مترجمی می گویم که می تواند تف سربالایی بیندازد و بگوید وقتی ترجمه های ما از نویسندگان دهه 70 آمریکا و اروپا نشان معرفی ادبیات جدید و معاصر!! دنیا به جامعه کتابخوان ایران محسوب می شود, و آنقدر آوانگارد و دشوارخوان و عجیب است که تیراز هزارتاییش هم ته انبار لالا می کند, ما چقدر باید باید از وزارتخانه و خوانندگان شادمان تر باشیم که برویم سراغ ترجمه آثار مثلا دهه نودی و نویسندگان نوظهورتر (و از شما چه پنهان که البته بدجور هم شادمان تریم.)
و اما حرف داغ روز بحث نقشه جدید گوگل است که مزین به نام مبارک خلیج عربی شده و دوباره بازار بیانیه های اعتراضی را گرم کرده. خب, می توانند برادران عرب. دارندگیست و برازندگی. بازی های آسیایی مگر رویمان را کم نکردن با ابن سینا و فارابیشان؟ مثلا زرتشت که چند سال پیش رسما و از سوی یونسکو از اهالی تاجیکستان تاجیک اعلام – و ثبت - شد آب از آب تکان خورد؟ گفتم زرتشت ... دسته گل کوچک اما رنگینی در عرصه سینما روی داده که اتفاقا شاهدش بودم. عصبانی شدم, ولی لابد تاجیک ها باید غیرتی شوند و علیه هالیوود راهپیمایی راه بیندازند.
قضیه از این قرار است که: در ادامه سیل و سیر داستان ها و فیلم ها و سریال های خارجی که به مسائل فراروانی / ماوراء الطبیعه / غیرقابل توضیح (یا همان عبارت مهمل سینمای معناگرا!ی ایرانی) می پردازند, به تازگی سریالی با نام "Supernatural" پخش می شود که ماجرای زندگی دو برادر است که در کودکی طی حادثه وحشتناکی مادر خود را از دست داده و پدرشان را هم گم کرده اند. حالا که به دو جوان رعنای معاصر تبدیل شده اند و شهر به شهر دنبال پدرشان می گردند. آن دو در مسیرشان مرتب با حوادث فراواقعی روبرو می شوند که هیچ توضیح علمی ندارند. این دو باید بر تمام دشمنان – اعم از ارواح و اجنه و شیاطین و قاتلان روانی و دیوانه های گوش به فرمان اهریمن – فائق آیند و خیر و سلامت و نیکی را حفظ نمایند. به لحاظ ساختاری, این سریال – مثل سایر آثار آمریکایی- انقدر خوش ساخت هست که چشم را خسته نکند و جذاب بنماید, ولی پای سواد و دانش فیلمنامه نویسان که پیش می آید انصاف دادم که نباید فقط به سطح سواد فیلمنامه نویسان صدا و سیمای خودمان فحش بدهم. ظاهرا گره ماجرای سریال دارد اینگونه باز می شود که تمام مشکلات اهریمنی زیر سر یک دختر به ظاهر معصوم و دلفریب اما در باطن پلید و جنایتکار است که ... زرتشتی است و از دینش دستور می گیرد! تمام توضیحات عالمانه ای که در مورد مذهب این دختر, و طی دیالوگ های دو برادر, رد و بدل شد این بود که: اون زرتشتیه.. متعلق به یک مذهب خیلی قدیمی که موجودی به نام "دیو" رو عبادت می کنند... دیوها سایه هستند و خیلی قدرت دارند و نیروهای سیاه هستند و ..."! در این سریال, این دختر خانم طی مناسک آیینی و مذهبی زرتشنی خودش گردن آدم ها را می برید و خونشان را توی یک جام نقره می ریخت و و خون را با انگشتش هم می زد و موجود نامرئی را که توی جام می دید, ارباب خطاب می کرد و گوش به فرمانش می ایستاد که حالا باید جان چه کس دیگری را بستاند. در ادامه هم چند سایه باشلق به سر و رداپوش (شبیه راهبان قرون وسطا) که همان دیوهای زرتشت بودند به برادران جذاب حمله می کردند و خلاصه ماجرا داغ می شد.
هم لجم گرفت, هم خنده ام, و هم گریه ام. فکر کردم این از خودمان که مفاخر فرهنگیمان یکی یکی به نام کشورهای همسایه ثبت شدند و ما دست زدیم و شیرینیش را خوردیم؛ و این از آن سوی آبی ها که مثلا بیش از همه به طبل احترام به مذاهب مختلف می کوبند ولی دانسته یا ندانسته چنین تصویری از یک مذهب – و یک فرهنگ – ارائه می دهند.
و من هم که روی خاکی زندگی می کنم که نزدیک به سه هزار سال پیش شاهد ظهور مردی بود که تعالیمش را در سه جمله ابدی "پندار نیک, گفتار نیک, کردار نیک" خلاصه کرد.
پ.ن 1: روز دوشنبه 2 اردیبهشت, به دعوت بچه های انجمن سینمایی دانشگاه تهران, در سمینار "زن در سینما" شرکت و سخنرانی خواهم کرد, موضوع صحبت من پست فمینیسم و سینما است. سخنرانی من ساعت 2 بعد از ظهر است (شد 2/2/2!) در تالار شهید آوینی, ولی برنامه ها ظاهرا از صبح شروع می شود. دکتر احمد الستی (دکترای سینما) در مورد "فمینیسم در سینما" صحبت خواهند کرد, فیلم ساخته خانم نیکی کریمی پخش می شود, یکی دو سخنرانی دیگر هم خواهد بود و خلاصه این برنامه تا عصر ادامه خواهد داشت. (گویا دوستان غیردانشجو برای ورود به این نوع سمینارها حتما باید کارت دعوت داشته باشند, که به نظرم در صورت هماهنگی با مسئولان انجمن مذکور مشکلی وجود نخواهد داشت).
پ.ن 2: سه مطلب از / درباره آثار من:
داستان خوانی من برای رادیو زمانه. "سیگارکشان: از کتاب هول (+)
وانموده: نقدی متفاوت بر مجموعه دود مقدس (+)
یک ترجمه: بررسی نطبیقی انجیل مرقس و فیلم پیانو (+)
عصر طلایی؟
این آخرین پست سال 86 کازابلانکاست, یا شاید پیش – پست سال 87. مثل همیشه ساعات پیش از سال تحویل کمی گیج ام. چرا؟ چه فرقی هست مگر در پرش عقربه ای که ناآگاهانه از این سال به آن یکی می پرد و ما را دنبال خودش به عدد دیگری از هشتاد و چند می کشاند؟ و چه عجله ای داریم ما برای نو کردن روزهایی که نیامده کهنه می شوند, چه شتابی برای ندیدن تغییر فصل ها, چه شوقی به زندگی با تمام بیش و کم هایش, و چه ملالی از تکرار همین بیش و کم ها, و چه سر سختی داریم که امید داریم و ادامه می دهیم. کاش همه تان باشید و ادامه بدهید.
ترجیح می دهم فعلا به برنامه های سال بعدم فکر نکنم, کلیاتش برایم روشن است اما این جا کشور پیش بینی ناپذیرهاست و ما مردمی بی برنامه و من آدمی دِل دِلی. برای چیزهایی که زندگی در سال 86 به من پیشکش کرد – مهم تر از همه حضورها و دوستی های تازه- شاکرم؛ برای مواهبی هم که قبلا داده و فعلا نگرفته, شاکرم. یادش باشد که علامت سوال هایی را هنوز برایم حل نکرده, اگر حل شدنی باشند ...
به عنوان عیدی دوستانی که به این جا سر می زنند, طرح فیلمنامه معروف "عصر طلایی" لوئیس بونوئل را می گذارم, از کتاب Unspeakable Betrayals, جلد دوم بونوئلی ها, که شاید امسال چاپ شود. (ضمنا چاپ دوم "زندگی" شهری هم با ویرایش جدید روانه بازار شده).
سلامتی, رضای خاطر, و دل خوش را برای همه شما آرزو می کنم, و سالی طلایی را.
عصر طلایی
عقرب ها لابلای صخره ها زندگی می کنند. راهزنی که خود را بالای یکی از این صخره ها کشانده, گروهی از سراسقفان را می بیند که در حالی که در دورنمای معادن کوهستانی نشسته اند, اوآز می خوانند. راهزن به سرعت می رود تا رفقایش را خبر کند که مایورکاها (سراسقف ها) درست همان نزدیکی اند. اما وقتی به کلبه شان می رسد می بیند که همراهانش دچار سستی و ناامیدی عجیبی شده اند. به هر حال, اسلحه هاشان را به دست می گیرند و کلبه را ترک می کنند, به جز جوانترین شان که حتا نمی تواند از جایش بلند شود. آن ها درمیان صخره ها حرکت می کند, اما ناتوان از پیشروی یکی بعد از دیگری روی زمین می افتند. آخر از همه, رهبر راهزنان هم مایوس کف زمین مچاله می شود. او از جایی که دراز کشیده صدای دریا را می شنود و مایورکاها را می بیند که حالا به اسکلت تبدیل شده و میان سنگ ها پخش و پلا افتاده اند.
یک کاروان عظیم دریایی در این نقطه متروک کناره می گیرد. این کاروان از کشیشان, سربازان, راهبه ها, وزرا, و پیشخدمت های غیرنظامی آفتاب سوخته تشکیل شده. همه نگاه ها متوجه جاییست که بازمانده بدن اسقف ها افتاده است. با تقلید از سران و رهبران قوم, باقی گروه هم کلاه شان را به نشان احترام برای اسکلت ها از سر بر می دارند.
آن ها آمده اند تا امپراتوری روم را پایه گذاری کنند. دارند نخستین سنگ بنا را می نهند که فریادهایی کرکننده توجه همه را به خود جلب می کند. در لجنزاری همان نزدیکی, مرد و زنی به شدت با هم دعوا می کنند. گروه آن دو را از هم جدا میکند. مرد را کتک می زنند و پلیس او را با خود می برد.
این زن و مرد کاراکترهای اصلی فیلم خواهند بود. مرد, به لطف اسنادی که مقام بالا و ماموریت بشردوستانه و میهن پرستانه محول شده از سوی حکومت به او را آشکار می کند, خیلی زود آزاد می شود. از این لحظه به بعد تمام اعمال او فقط معطوف عشق خواهند بود. کمی بعد, در حین یک صحنه عشقی نامعقولی بین این زن و مرد که وجه مشخصه اش خشونت بی ثمر رفتارهای آن هاست, همان شخص مهمی که قهرمان ما را مسئول ماموریت بشردوستانه کرده به او تلفن می زند. او وزیر است و مرد را احضار می کند. می گوید چون مرد شغلش را ترک کرده موجب هلاکت هزاران آدم پیر و بچه بی گناه شده است. قهرمان ما این تهمت ها را با ناسزا پاسخ می دهد و بی این که بیشتر گوش کند نزد محبوبش برمی گردد, اما تصادفی کاملا غیرقابل توضیح موفق می شود زن را برای همیشه از او جدا کند. به دنبالش مرد را می بینیم که یک درخت صنوبر مشتعل, یک ابزار بزرگ کشاورزی, یک سراسقف, یک زرافه و مقداری پر را از پنجره بیرون می اندازد: و درست در همان لحظه نجات یافتگان قلعه سلینی از روی پل متحرک و پوشیده از برف رد می شوند. رهبر آن ها, کنت بلانجیس, اشکارا خود حضرت مسیح است. این اپیزود پایانی را موسیقی پاسادوبل همراهی می کند.
نوستالجی جشنواره فجر (ج بیش از ژ با فجر هم خوان است)
یا من خیلی تابلو کسل می شوم, یا دوستان خیلی باهوش و ایضا بامرامی دارم. چون به رغم سعیم که, مثلا, کسالت هایم را چندان توی کازابلانکا سرریز نکنم, اما گویا لابلای منوی کافه چیزی بیرون می زند که در نتیجه اش, خوشبختانه, دوستانی از دور و بر و از کشورهای دیگر حتا – که برای من باز هم همین دور وبر اند- تماس میگیرند که چرا توی این پستت کسلی. حسن بزرگش اطمینان چندصدباره من از بخت خوشم در حضور این آدم هاست؛ پاشنه آشیلش هم مرز باریک لوس شدن و دلگرفتگی! اما چون "جنبه" هم در زندگی چیز خوب و مهمی است, البته که این دوز دلگرفتگی را زیاد بالا نخواهم برد.
بگذریم. روزهای جشنواره فیلم فجر است و زمان خوبی برای نوستالجیک شدن دوستان سینمایی. الان که به شور فیلم دیدن ده سال پیشم نگاه می کنم, انگار یک عمر قبل را دوره کرده ام. باورم نمی شود سالهای 76-77 (ترم یکی) چطور حاضر بودم تا ساعت 12 شب توی صف بلیط جشنواره باشم, پیروزمندانه بروم توی سالن و پیروزمندانه تر از آن بیایم بیرون, و 1 نصفه شب روی لبه های جوی های خیابان ولیعصر بالا و پایین بروم: از فرط سرخوشی تماشای فیلم, با بچه ها. این وضع غالب ما دانشجوهای سینما بود که خیر سرمان به هر سینمایی هم نمی رفتیم. خیلی از جوان های دیگر هم پشت در سینما عصر جدید روی زمین ولو می شدند و هر دم به طول صف انتلکتوئلی تماشاگران آنجا می افزودند. آن سالها اصلا برای خودش کلاس داشت که کسی توی صف عصر جدید, مثلا در مقام نفر دویست و سی و چهارم ,به حالت درازکش و سرشار از یاس فلسفی و درد روشنفکری (یعنی سیگار و ساندویچ و برنامه جشنواره به دست) دیده شود. از همه جالب تر این که اکثر بچه ها را چنان جو جشنواره می گرفت که توی صف نگاهشان را از هم می چرخاندند و به هم محل نمی گذاشتند. یک ساعت پیش از روی دست هم تقلب کرده بودید و حالا هم را جلوی سنیما نمی شناختید. عجب افتخاری بود این جشنواره فجر. اما حالا چی؟ نگفتم انگار سی, چهل سالی گذشته. سیر نزولی احساس من همزمان شد با موقعی که دیگر کارت و بلیط محترمانه می آمد دستم ولی حوصله ام به شکل غیرمحترمانه ای از دست رفته بود. پارسال که حتا یک فیلم هم در جشنواره ندیدم. این گذشت زمان فقط یک زمان فیزیکی و سنی آکنده از تغییرات خلقی و فردی عارض بر فرد من نیست, کل فضای سینما رفتن و فیلم دیدن و "تماشاگربودن" عوض شده. توضیح واضحات است که این سالها همه ماهواره دار شدند, و دی-وی-دی ها منازل را تسخیر کرد و نیازی به این همه زحمت نیست, و فیلم سانسوری دیدن ندارد, و خلاصه آن رمانتیک بازی ها مال شکم گشنه بود. لابد یک شباهت هایی هم با عاشقی دارد, یا با هر موضوع دیگری که تویش دست آدم را در حنای حسرت و دریغ بگذارند. وقتی نتوانی هر لحظه روز که اراده کردی محبوبت را ببینی, آنوقت حاضری نصف شب بروی توی خیابان و بست بشینی که شاید فرجی حاصل شود. ظریف شیرین عقلی می گفت تا وقتی دسترسی ناپذیر باشم محبوب می مانم.
این ها را هم بگذریم. حرف اصلیم این است که مگر مردم فرانسه و کانادا و آلمان دسترسی به مراتب بیشتر و بهتری به فیلمهای روز دنیا ندارند, تازه دی-وی-دی هایشان که اصل است و زبان اصلی هم که می فهمند!؛ پس چرا باز آن قدر جشنواره هایشان پرشور و پررونق است؟ چرا فصل جشنواره های سینمایی همه شهر برایش بسیج می شوند؟
یک دلیلش این است که جشنواره به آدم هایش جشنواره می شود. چند تا چهره جذاب داخلی داریم که حضورشان در فلان سالن آدم را بکشاند جشنواره؟ چهرها ی خارجی هم که , خب.. حرفش را نزنیم. تا حالا مقاومت کرده ام که برای سفر به دبی نروم که مثلا جای دیدنی فرهنگی و تاریخی ندارد, ولی شاید سال آینده تسلیم پنجمین دوره جشنواره فیلمش شوم و بروم ببینم چه خبر است. اینجور که این ها پیش میروند و امسال جرج کلونی را آوردند, بعید نیست سال دیگر زورشان به جانی دپ هم برسد.
مساله دیگر, کیفیت خود فیلمهای ایرانیست. از یکی, دوسال پیش هر وقت دوستان خبرنگار تماس میگیرند که چه پیشنهادی برای گزینه سینما رفتن مردم داری, با خجالت میگویم "هیچی. بنشینند توی منزل سنگین تر است." شکوفه هایی را که سینمای ایران در این چند سال زده, بنا به شغلم, متاسفانه باید کم و بیش دنبال کنم. از سوی دیگر, این اواخر از ترس عدم امنیت هواپیماها بیشتر با قطار سفر کرده ام که اما توام شده با تماشای فیلم های اجباری توی قطار که زخمهای عمیقی بر امنیت روح و روانم وارد کرده. چند سال پیش هم نوشتم که خودمان را گول می زنیم: سینمای ایران دیگر وجود ندارد. دلایل آسیب شناسانه اش زیاد اند, و برای بحث درموردشان هم حاضرم. با آوردن فهرست فیلم های شرکت کننده در جشواره دهم – سال 1370, شانزده سال پیش– این پستم را تمام می کنم و قضاوت را که "چی شد که همچی شد", به شما وامی گذارم. اگر من جای هیات داوران آن سال بودم فرار می کردم چون واقعا نمی توانستم از بین این لیست فوق العاده فیلمی را کنار بگذارم . ببینید که آن سال فقط بیست و چهار فیلم در مسابقه حاظر بوده اند, اما چه آثار! انگار نصف حافظه سینمای ایران ما مال همان زمان است.
فهرست فیلمهای شرکت کننده در جشنواره دهم فیلم فجر -1370
مسافران – بهرام بیضایی
دلشدگان – علی حاتمی
زندگي و ديگر هيچ ...- عباس کیارستمی
بانو – داریوش مهرجویی
ناصرالدين شاه آكتور سينما – محسن مخملباف
رقص خاك – ابوالفضل جلیلی
نرگس –رخشان بنی اعتماد
رقص خاك – ابوالفضل جلیلی
وصل نيكان- ابراهیم حاتمی کیا
نياز – علیرضا داوودنژاد
دادستان – بزرگمهر رفیعا
خانه خلوت – مهدی صباغزاده
دونيمه سيب – کیانوش عیاری
قرباني – رسول صدرعاملی
هور در آتش – عزیزالاه حمیدنژاد
ديگه چه خبر! – تهمینه میلانی
جيب برها به بهشت نميروند –ابوالحسن داوودی
برخورد – سیروس الوند
دونفر و نصفي – یدالاه صمدی
پوتين – عبدالاه باکیده
دره شاپركها – فریال بهزاد
شتابزده – مهدی فخیم زاده
آقاي بخشدار – خسرو معصومی
اوينار – شهرام اسدی
قرق- احمد هاشمی
ردیه ... انکاریه ... یلدائیه امسال من
مدتی وبلاگت را به روز نمیکنی, روز ِ به روزیش هم که میرسد مجبوری به جای دو داستان کوتاه دیگر از آمبروز بیرس - که قرارش را داشتی - , دو انکاریه بیاوری. این مدت که شکرخدا کوه کار بر سرم هموار بوده, اما کوه تر از آن هم فکر و خیالهای همیشگی که به یمن این روزهای شیرین و لطیف پر از تنش, همیشگی تر شده بودند: شد که یکبار اسم خلیج فارس بیاید و دل ما نلرزد, یا صبحی بدون فکر و خیال جنگ و صلح – ای نور به قبر تولستوی - از خواب بیدار شویم؟ چه حسی دیگر برای وبلاگ نویسی؟ و چه کاری از دستم می آید, یا از دست چه کسی که بروم دست به دامنش شوم؟ و باز وسط این وسط ها, باید ردیه بنویسم:
اول- یکشنبه شب 18 آذر برنامه سینما 5 مطابق معمول با نقد من بر فیلم آنشب, پخش شد. فیلم Inside man یا مرد نفوذی, اثر اسپایک لی. مطابق روش کاری من: مقدمه ای از تحلیل ژانری / سبکی کار, و سپس بررسی ساختاری خود فیلم, و ناگهان ...؟ همزمان با سبز شدن دو شاخ روی سرم متوجه شدم که لابلای متن من بخشهایی دارد خوانده میشود که روحم هم از آن بی خبر است. همان شبانه با مسئولین برنامه تماس گرفتم و فهمیدم چهاردقیقه! متن تحلیل سیاسی به صلاحدید مسول تامین برنامه شبکه 5 به وسط تحلیل این فیلم تریلر / معمایی افزوده شده: بی خبر من, و بی اجازه من. اعتراض فی المجلسم به مسئول مربوطه و عدم پاسخ روشن یا عذرخواهی از جانب ایشان, سرجای خودشان؛ اما میخواهم ردیه رسمی خوم را هم بنویسم: بدینوسیله اعلام میکنم که گفته های سیاسی این برنامه درمورد صهیونیسم و لابی یهودیان و مسائل مربوطه نوشته من نبوده و زیر نظر آقای حسامپور به این متن اضافه شده. هیچ نظری هم در مورد ارزش متنی یا تایید و تکذیب محتوای این مطالب ندارم: صرفا آن قسمت کار من نیست و صحت ترجمه و تالیف و مسئولیت معنایی و ادبی آن را نمی پذیرم.
دوم- در خبرها خواندم که داستان "ماه و پلنگ" من از مجموعه "دود مقدس"م جزء تک داستانهای برگزیده این دوره جایزه گلشیری شده تا در مجموعه نقش 85 به چاپ برسد. ضمن احترام به نام و آثار زنده¬یاد هوشنگ گلشیری, بدین¬وسیله از مسئول محترم بنیاد گلشیری میخواهم که داستان مرا از این گروه خارج کنند. و باز ضمن احترام به نظر مساعد داوران محترمی که به این داستان رای داه بودند, باید بگویم که کلا خودم و داستانهایم را از جغرافیای جایزه گرفتن و دادن جدا کرده ام و جدا میدانم, و به خصوص تمایلی به حضور داستانم در این جایزه ندارم. لطفا در این مجموعه نباشد.
خبر مهم و اولویت دار برای خودم این که دو کتاب جدید با نشر چشمه زیر چاپ دارم: دو ترجمه, یک رمان و یک مجموعه داستان. مجوز ارشادش که آمد اسمشان را هم مینویسم. اولویت های بعدیم هم تدریس, سخنرانی, سفر, و حیوانات خانگیه. این مورد آخری عجیب است؟ شاید در یک پست دیگر قضیه را روشنتر کردم. شاد باشید که چله بزرگ زمستان را پیش رو داریم. دلم هوای اخوان ثالث را کرده.
ازوپ مدرن!
با افسانه های کهن ازوپ اکثرمان آشناییم: حکایات تمثیلی و شیرینی که غالبا از زبان حیوانات نقل می شوند و حکم ضرب¬المثل را هم یافته اند. اما آیا گاهی به فکر نیفتاده ایم که این نتایج اخلاقی و پندآموز بیش از حد کلیشه ای اند و جای چون و چرا دارند؟! آمبروز بیرس نویسنده با استادی روایت های دیگری از این افسانه ها نوشته است, چندیشان را ترجمه کرده ام که دوتا را اینجا می آورم.
ملخ و مورچه
در یک روز زمستانی, ملخی از مورچه ای طلب کمی از غذایی را کرد که او اندخته بود.
مورچه گفت: چرا به جای این که تمام مدت آواز بخوانی, خودت چیزی ذخیره نکردی؟
ملخ گفت: کرده بودم, ذخیره کرده بودم؛ اما رفقایت به زور وارد شدند و همه اش را بردند!
خرگوش و لاک پشت
خرگوشی که راه رفتن کند لاک پشتی را مسخره می کرد, از طرف او به رقابت خوانده شد تا با هم مسابقه ای برگزار کنند, و روباهی هم در خط پایان بششیند و داور باشد. آن دو با هم شروع کردند, خرگوش در اوج سرعت, و لاک پشت – که هیچ نیتی نداشت مگر این که رقیبش نهایت تلاش خود را بکند – با حرکتی بسیار کاهلانه. لاک پشت پس از مدت زمانی سلانه سلانه رفتن متوجه شد که خرگوش در کنار راه خوابیده است, و او که پیروزی را به چشم می دید با نهایت سرعت خود به پیش رفت و به خط پایان رسید: رنجور از کوفتگی بسیار, و مدعی پیروزی.
روباه گفت: نه, نشد. خرگوش خیلی وقت پیش به اینجا رسید, و دوباره به عقب برگشت تا تو را در طول راهت تشویق کند!
پ.ن: بخش سخن دیگری, حاشیه صفحه, را به "حکمتانه" تبدیل می کنم. هرازگاهی جمله ای ...