Casablanca
روز بعد از بد آیا هست؟

آیا فردایی داریم ما, و فرداییان ما, و آیندگان مای بی آینده؟ من از آن برزخ زمانی می ترسم که امروز رفته باشد و فردا هنوز نرسیده.
سفری که رفته بودم زهرم شد. درست شب پیش از رای گیری به ایران برگشتم و می خواستم می خواستم چیزکی, سفرنامه ای, برای کازابلانکا بنویسم, اما حالا حال نفس کشیدن هم ندارم. من از فردای مردودی می ترسم که بین این همه چندپارگی ها, هیچ رویایی برای طرفین باقی نمانده باشد. همین امروز حس می کنم که تا صدسال دیگر کتابی را به دست نخواهم گرفت. تاریخ نشان داده خیلی از پارگی ها با همین نخ کش شدن ها آغاز شده. کسی این جا به تاریخ علاقه دارد؟

پ.ن: دوستی که مرتب اکثر سایت ها را چک می کند, اطلاع داد که در یکی از سایت های خبررسانی مربوط به حوادث این روزها, مطلبی مربوط به من دیده و توضیح سایت مربوطه را در این باب من طی نامه ای از ایشان خواسته ام نامم را ذیل یک بیانه اضافه کنند. من اگر هم بخواهم اسمم را ذیل بیانیه ای امضا کنم, از طریق شخصی این کار را می کنم؛ و برای مسئولان آن سایت محترم – و هیچ سایت دیگری- نامه یا کامنت یا ای-میل ننوشته ام: شاید کار برخی آشنایان ناشناس باشد که با نام من یا سایتم در جایی عضو شده یا از قول من به آن سایت نامه داده اند. البته مساله چندان مهمی نیست, اما همینجا بگویم که فعلا برای هیچ وبلاگ یا سایتی کامنت نمی گذارم و صحت هیچ نوشته ای را هم تایید نمی کنم, مگر نوشته های وبلاگ شخصی خودم, یا ای-میل هایی که مستقیما از صندوق پستی اینترنتی ام ارسال می شوند. و این ها هم البته منوط به این آرزوست که سایت و صندوق پستی مان روزی هک نشود!

comments ( 4 ) | permalink | Saturday 20 June 2009
من در کمال آزادی مجبورم

ویروس نوشتن در مورد انتخابات, کافه ریک را هم به هم ریخته. از صمیم قلب می خواهم روز انتخابات زودتر بیاید و برود... حالم مثل آن وقت هاییست که بعضی ای-میل ها را باز نمی کنم یا تلفن ها را جواب نمی دهم چون حس می کنم ملال انگیز یا اضطراب آورند, یا خبری دارند که حتا اگر مهیج باشد اما مرا رم می دهد ... مثل وقت هایی که فقط می دوم تا از حضور چیزی فاصله بگیرم که از شدت محتوم بودن خفه ام کرده. کاش این انتخابات زودتر بیاید و برود. در عین حال برنامه مناظره تلویزیونی نامزدها را اگرچه نارسا, اما یک قدم به جلوی دموکراتیک مهم و امیدبخش - دست کم در باز شدن فضای چیزی به نام گفتگوی مودبانه - می دانم.
شرمنده روی ماه هر دو گروه اصلاح طلب هم هستم اما هنوز نمی دانم به کدام یک از دو کاندیدایشان رای می دهم, حتا بعضی بخش های حرف های دکتر رضایی را هم خیلی عاقلانه و هوشمندانه دیده ام. فقط از یک چیز مطمئنم: روز انتخابات, آن ساعت های آخر, سرشار از استیصال می روم رایی در صندوق می اندازم و حرص خوران برمی گردم. من بیشتر از سر ناامیدی کاری خواهم کرد, و این بدترین نوع عملکرد است. مطمئن نیستم که با انتخاب آقای ایکس یا ایگرگ حتما چیزی بهتر خواهد شد, بلکه فقط مطمئنم اگر این اقایان نیایند زندگی بسی بدتر خواهد بود! واقعا برای من این نامزدها فرق زیادی با هم ندارند؛ اگر شخص موسوی را به خاطر روحیه هنرمندانه و فضای نخبه گرا و آکادمیک زندگی شخصیش, و همراهی خانمش, بیشتر می پسندم؛ اما از سوی دیگر سر و سامان دادن به اوضاع بلبشوی فعلی ربط چندانی به سلامت نفس فردی ندارد, و بی تعارف اطرافیان کروبی را آدم های باجربزه تری می دانم که قبلا امتحانشان را پس داده اند. حرف های خود کروبی هم به نظرم قاطعانه تر و شجاعانه تر آمده اند. ضمنا در کمال ناامیدی متوجه شده ام که طرفداران موسوی ماجرا را به شدت تین ایجری کرده اند. از شدت دیدن نوارهای سبز بدرنگی که دور مچ دست و پا و ساق شلوار بچه های موسیخ سیخی یا عروسک های برنزه گره خورده, و عکس کله های نصفه و نیمه سبزرنگ توی فیس بوک, گیج شده ام. دیروز توی آرایشگاه, دحتر 16 ساله خانم مانیکوریستی که داشت کارمان را راه می انداخت, از منزلشان زنگ زد و با خوشحالی به مادرش خبر داد که ستاد میرحسین موسوی از بین بچه های ثبت نام شده, او را برای کمک در امر تبلیغات برگزیده اند! خسته شده ام از دریافت حمایت نامه های مختلف. اصلا برایم عجیب است که چطور سیل این حمایت ها از خیلی وقت پیش, و قبل از اعلام مشخص و رسمی برنامه های کاندیداها, شروع شد, و خیلی از مردم قبل از این که کاندیدایشان حتا یک جمله حرف بزند, فقط به خاطر این که او "فلانی" است, برایش گریه کردن و سینه چاک دادند. قضیه بیشتر به فالگیری و کف بینی شبیه شده: این که آدم امیدوار باشد که انشاءالاه کاندیدای مورد حمایتش فلان و بهمان خواهد کرد!
بالطبع سنم و روزگاری که بر من گذشته, چیزی از شور و حال و هیجان این بروبچه های رنگی درک نمی کنم. می دانم و بهشان حق می دهم که در هر گوشه ای دنبال تخلیه هیجانی بگردند که مکان های تخلیه واقعیش از آنها دریغ شده؛ و در هر آشفته بازاری دنبال بازسازی شبه واقعیتهایی باشند که خود واقعیش را هرگز نمی بینند و تجربه نمی کنند. برای نسلی که نتواند در زمان و مکان درست و وسط خیابان های شهرش کارناوال شادی به راه بیندازد, مبارزات انتخاباتی چند کاندیدای کاملا مسلمان و معتقد, به جنگ شادی تبدیل خواهد شد. خنده ام میگیرد وقتی می بینم بحث انتخابات شبیه بازی استقلال- پرسپولیس شده و کار به رنگامیزی صورت و بدن, و قر کمر وسط خیابان, و چسباندن عکس کاندیدا به سر و صورت کشیده. قصد توهین ندارم, این ها و ما همه شهروند همین مملکتیم و دوستش داریم و بنا به سلیقه خودمان از آن حمایت می کنیم. اما انگار همه چیز بازیچه شده, مسیرش عوض شده, و این حالم را بد می کند. این جماعت چه امید و ارزویی را به این نوارهای رنگی سبز یا سفید یا قرمز گره زده اند؟ به نظرشان کاندیدایشان چکار خواهد کرد, یا چکار می تواند بکند؟ سطح توقعشان از مثلا میرحسین موسوی چیست؟ قرار است کاباره ها را باز کند؟ پارتی های شبانه را آزاد و رسمی کند؟ پول توجیبی بدهد؟ بحث سانسور کتاب و نشریه و فیلم در چه درجه ای از اهمیت است؟ طفلک کاندیدایی که قرار است بار امیدهای کوچک و بزرگ و منطقی و غیرمنطقی میلیون ها نفر را به دوش بکشد... طفلک بچه ها... حمایت های پرشور ای.میلی یا اس.ام.اسی دوستان بزرگتری که دست کم دهه سی عمرشان را گذرانده اند, برایم عجیب تر است. البته شاید برای آن ها هم این فعالیت های انتخاباتی آخرین فرصت ایمان داشتن به چیزی باشد. اما لطفا آنقدر خوداگاهی و صداقت داشته باشیم که بدانیم تا کجای ماجرا واقعا دست ماست, و تا کجایش حیطه ای که پیشاپیش برای بازی ما تعیین شده. بنابراین حتا اگر وارد ماجرا می شویم, به خودمان یا دیگران تلقین نکنیم که این فراواقعیت ِ بازی, اصالت دارد. بگذار اتفاق بدتری نیفتد, حالا به هر بهانه و دست و سوت و رقصی که می خواهد باشد.

(پ.ن: چند روزی به اینترنت دسترسی نخواهم داشت. لطفا دوستان کامنت گذار عزیز دچار سوءتفاهم نشوند که چرا کامنتشان تایید نشده. به محض وصال اینترنت, همه را تایید خواهم کرد.)

comments ( 9 ) | permalink | Wednesday 03 June 2009
سیاست کتابی

بخش کتابی زندگیم در این مدت بیشتر حول این دو کتاب جدید "آشنایی با لارنس" و "آشنایی با همینگوی" چرخیده. خوشبختانه اقبال نسبت به این کتاب ها زیاد بوده, و بیشتر از گمان اولیه خودم. در این مورد مصاحبه ای هم انجام داده ام با سایت رادیو زمانه, در این آدرس: +
دو مرور کتاب خواندنی هم در اعتماد ملی www.roozna.com در تاریخ چهارشنبه 14, و سه شنبه 22 اردیبهشت 88, هر دو در صفخات 14.

اما طبق تعریف, لابد یک بخش مهم از زندگی ما کتابی ها هم باید به نمایشگاه کتاب اردیبهشت اختصاص داشته باشد. یکی, دو جلد کتاب تحلیلی انگلیسی جدید در مورد رویکردهای زیبایی¬شناسانه نوین نسبت به فیلم, و چندین کتاب کاراگاهی و سیاه – فارسی – برای مهیج کردن و تعویض فضای ذهنی در مواقع خستگی و بی حوصلگی, برداشت های من از این رویداد سالانه اند. این مدت, خیلی ها به حد کافی در مورد بد و خوب نفس نمایشگاه, و حضور یا عدم حضور برخی ناشران, و چند و چون کیفی کتاب ها گفته اند و نوشته اند. دوباره گویی نمی کنم, ولی کمتر دیدم که در ویژه نامه های روزنامه ها یا برنامه های تی.وی یا رادیو, به بلبشویی حاصل از تخصصی نبودن نمایشگاه اشاره ای شود. واقعا این ماجرای نمایشگاه, این همه هیجان و شادی و مراسم شیرینی خوران می طلبد, و کمیت بازدیدکننده ها اینقدر حیاتیست؟ کوتاه این که, از دید من, این نمایشگاه باید تخصصی, و چند قسمتی شود: یک زمان از سال صرفا به کتاب های کودک اختصاص یابد تا بچه های معصوم با صورتهای رنگ شده شیر و پلنگی و در معیت سه, چهار بزرگترشان – که صرفا در نقش سیاهی لشگر و بادی گارد دارند- جلوی دست و پای سایر بازدیدکننده ها ندوند / یک بخش از سال مخصوص نمایشگاه کتب درسی و کنکوری و امثالهم باشد تا جوانان غیور دبرستانی و کنکوری با فریادها و تنه زدن های معصومانه خود اینقدر اسباب آزار سایرین را فراهم نکنند / ناشران عمومی هم مثلا در همین اردیبهشت نمایشگاه داشته باشند / و بالاخره زمانی هم به کتاب های وارداتی ناشران خارجی اختصاص یابد تا مخاطبان تخصصی این کتاب ها با خیال راحت و بدون ترس و لرز از تمام شدن کارها یا له شدن زیر دست و پای سینه چاکان کتاب های "موفقیت و آشپزی", بتوانند به دیدار آثار بیایند. البته این آخری چند سال پیش – سال های 79-80 به گمانم – و به شکل آزمایشی و در زمستان انجام می شد. یعنی در نمایشگاه بین المللی چمران, و به مدت یک هفته, اثار جدید ناشران خارجی با دلار دولتی و برای اهل قلم و دانشگاهیان و دانشجویان عرضه می شد. چرا آن طرح ادامه نیافت؟ در تخصصی بودن نمایشگاه امسال همین بس که پریروز دیدم غرفه رادیو ایران, با رویکردی عروسی انگارانه, ترانه های بدیع و بشکن و بالابنداز خوانندگان نوظهور وطنی را به شکل زنده برای دیوارهای گوشتی چندلایه ای پخش می کند که به جای رفتن به سراغ سالن نشاارن, با دهان باز جلوی چادر رادیو صف کشیده اند. جایتان خالی که چه شور و حال "کتابی" بر فضا حاکم بود. تیر خلاص ماجرا هم این که مجریان محترم با شعقی متخصصانه, داد می زدند که ای جماعت, بیایید برای مسابقه تقلید صدا!!! فکرش را بکنید که تقلید صدای پدر پسر شجاع, یا کاراگاه درک و بامشاد و امثالهم در وسط نمایشگاه بین المللی کتاب!
و بعد...شرمنده که اگرچه تمام دنیا در تب انتخابات ایران می سوزد, و هکذا خیلی از وبلاگ ها و سایت ها, اما من ِ غیرسیاسی فعلا حال شنا کردن در استخر بی ته پیش بینی های سیاسی را ندارم. تا بعد چه بشود.

comments ( 7 ) | permalink | Thursday 14 May 2009
88

باید از یک استاد اسطوره شناسی, راز حضور عدد چهل در باورهایمان را بپرسم: چله زمستان و گذشت چهل شب از سرمای بزرگ, چله نشینی دعاخواندن به نیت براورده شدن آرزو و حاجت, شاید حتا چهل دزد بغداد, و بالاخره چهل روز سیاهپوشی به عزای رفتگان. حالا, در پایان "چهل" از رفتن پدرم, منت دار تمام دوستانی هستم که حضوری, تلفنی, با ای- میل یا کامنت, با من همدردی کردند؛ و مرا در دلتنگی حاصل از خودخواهی به جای ندیدن هر دلبندی, تنها نگذاشتند. به هرل حال, من به این جمله حکمتانه که "گریه هر نوزادی تاییدیست بر این که خدا هنوز از نسل بشر نومید نشده و زندگی ادامه دارد" باور دارم؛ لذت بردن از دلخوشی های کوچک را با همان شدت رنج کشیدن از غصه های بزرگ ارج می نهم, و خوب زیستن و خوب مردن را یک هنر می دانم. گاهی فکر می کنم آنقدر تجربه دارم که از چیزی چندان متعجب نشوم: نه از این که اعضای نشر پراوازه ای که چندین کتابم را دراورده اند, یک تلفن تسلای ساده هم به من نزدند؛ و نه از این که بچه های نشریه ای که تا به حال یکبار هم ندیدمشان, به احترام تک مقاله من در مجله شان, آگهی تسلیتی برایم چاپ کردند. اینها متعجبم نمی کند, تنها دو حس متفاوت با دو رنگ متضاد و عمیق به جا می گذارد, و میل به بازاندیشی در روابط آینده ....
غیر از دو,سه کتاب اصلیم که حکایت یکیشان در پست قبلی رفت, دو کتاب جدید دیگرم این چند روزه روانه بازار شده: آشنایی با همینگوی – و آشنایی با لارنس- هر دو به قلم پل استراترن - نشر مرکز- 1387. کتاب های کوچک شیرینی اند که هم خواننده عام را راضی می کنند که مثلا می خواهد بداند این لارنس مجنون بدنام که بوده, و هم مخاطب خاص را که دوست دارد به شکلی نقادانه با سبک نگارش و تراوشات قلمی چنین نابغه ای آشنا شود (و به رغم وسواس من و اهالی مرکز, یکی دو اشکال چای کوچک شناسه ای و نمایه ای رخ داه است). به هر حال این دو کتاب دلگرمی های کوچکی هستند تا کارنامه آثار چاپی سال 87 ام خیلی هم خالی نباشد.
من با همان اشتیاق و اضطراب کودکی منتظر رسیدن سال جدیدم. اگر بهار به رویت گل های به ژاپنی و شکوفه های گیلاس باشد که بهار از دو هفته پیش ما را به حضورش شرفیاب کرده؛ اما اگر به اعداد تقویم باستانیمان باشد, بهار و نوروز را باید از حالا به بعد تبریک گفت. امیدوارم این دو 8 مکرر برای همه دل خوش, و تن و جان سلامت عیدی بیاورند. سالتان نکو. حسن ختام پست های 87 من, ترجمه بهاریه ایست از کاترین ورث.
روایح
در طول این زمستان یخبندان
تنها مشام من است که به عشق بوهای شیرین و رنگینی که فقط در بهار به مشام می رسند, جوانه زده:
بوی بنفش پیچ های امین الدوله,
بوی زردی که در میان هوای چمنزار, هرجا که یاس های لیمویی روییده اند, جاری است,
بوی صورتی و بلند درختان هلو,
بوی سفید و کوتاه شبدرها,
و همه جا بوی عظیم سبزی که سراسر جهان را فراگرفته است ...

comments ( 28 ) | permalink | Tuesday 17 March 2009
پدرم رفت...

مرگ حق است اما از آن حق های ناحق. هرلحظه نزدیک تر می شود اما دم رسیدن نمی خواهی ورودش را بپذیری. حالا دلم سخت تنگ شده, اما خودم را دلداری می دهم که جسم بابا از رنج بیماری طولانیش راحت شد, و همانطور که می خواست تا روز آخر توی خانه و کنار ما بود. من چندان دربند حضور کالبد گوشتی نیستم. به نظرم بابا هنوز کنار من است, هنوز نگران اوضاع زندگی من است, همانطور که همه پدر و مادرهای فوت شده هنوز کنار بچه هایشان هستند و هنوز نگران سرنوشت آن ها...
مرگ حق است اما آرزویی که به دل من ماند حق نیست. مادرم همیشه می گفت بین این همه ادبیات عجیب و غریبی که ترجمه می کنی یک رمان هم باب دل ما ترجمه کن که با لذت بخوانیمش. مامان یک کتابخوان حرفه ایست . بابا هم بود, اصلا من خواندن را از کتابخانه بابا شروع کرده بودم, کتاب های تاریخی او بود که در کودکی مرا به سفرهای دور و درازی می برد که هنوز هم مطمئن نیستم از آن ها برگشته باشم ... یک سال و نیم پیش ترجمه رمان زیبایی را تمام کردم که اسمش را گذاشتم "ژاله شکن". کتاب را به نشر چشمه سپردم, و صفحه اولش نوشتم "ترجمه ای پیشکش پدر و مادر عزیزم". آن موقع هنوز نمی دانستم بابا مریض است, اما مطمئن بودم این کتابی است که آن ها از خواندنش لذت می برند.
بازیبن های وزارت ارشاد آنقدر مجوز دادن به کتاب مرا طول دادند که بابا مرد. یکسال است من از سرنوشت آن کتاب – همراه سه کتاب دیگرم که توی ارشاد مانده – خبری ندارم. ناشرم هم خبری ندارد. یک ماه پیش با شماره تلفنی تماس گرفتم که ظاهرا به بخش بازبینی ارشاد مربوط می شد. خانمی جواب داد که کتاب من به دست بازبین سوم سپرده شده. با خنده پرسید مگر چی توی کتابم نوشته بودم؟! بعضی دوستانم هم راهنمایی می کردند که اگر روحیه اش را دارم حضوری بروم ارشاد و لابی کنم تا شاید به احتمال چند درصد مراحل اخذ مجوز را جلوتر بیندازم. آقای فلان و خانم بهمدان را مثال می آوردند که خودشان رفته اند و ریش گرو گذاشته اند و رایزنی کرده اند تا کتابشان مجوز بگیرد. گفتم ریش نداشته ام را هیچ جا گرو نمی گذارم. من اخلاق خوشی ندارم, نه در عرصه جوایز ادبی خصوصی حضور گرم و پرشور و دشمن شکنی دارم, نه می فهمم لابی کردن با بخش مجوزدهی وزارت ارشاد دولتی یعنی چه. من یک نویسنده ام, فقط همین. این کتاب حق من است, حقم را بدهید. زحمت بکشید و جواب بله یا نه را بگویید. اگر هم کلا قابل چاپ نیست یکباره بگویید و خلاصم کنید.
آنقدر نگفتند و ندادند که بابا رفت. مرگ حق است اما حق نبود که او برود و جمله اول کتاب دخترش را نبیند. نه این که با آن پیشکشی کار مهمی کرده باشم, نه این که بابا برای شناختن من محتاج خواندن آن یک جمله بود ... نه, این تنها یک عمل نمادین کوچک بود برای هرچه بیشتر شریک کردن خانواده ام در عشق و آرزوهایم. حالا از هر داغی که راحت بشوم داغ این یکی همیشه با من خواهد بود. خنده ام می گیرد وقتی فکر می کنم ممکن است خودمان هم, از پیر و جوان, بمیریم و اثر هنری را که برایش زحمت کشیدیم و خون دل خوردیم نبینیم ...
تا زمانی که بازبینی وزارت ارشاد برقرار باشد من دیگر هیچ داستان و هیچ کتابی را به کسی تقدیم نخواهم کرد.از چشیدن احتمالی و دوباره مزه این رنج و استیصال می ترسم. چاره دیگری هم ندارم. من صبر می کنم, هم در نبودن بابا و هم در بودن آن کارمندان سختکوشی که نگذاشتند او دم آخری آن جمله اول را ببیند.

comments ( 32 ) | permalink | Tuesday 10 February 2009
shomalgan.com